دل سپردم به تو اما سر و سامان نگرفت
سوز عشق تو شروع گشت، و پایان نگرفت
سوختم در غم عشق تو، ندیدی هرگز
پر و بالم پر از آتش شد و باران نگرفت
برچسب:
نویسنده: اشکان سامانی
با تو هستم لحظه های نیمه های شب به شب
با تو ای از دیده پنهان، آشنای شب به شب
انتظار دیدنت هر چند شیرین است، لیک
من چه گویم از فراق و گریه های شب به شب؟
غربت شب های بی مهتاب را فکری نما
جای رویا، خ
برچسب:
نویسنده: اشکان سامانی
چهره پنهان کن که دارد فتنه برپا می شود
روی برگردان ز چشم مردمان شهر، چون
بر سر چشمان تو در شهر دعوا می شود
برچسب:
نویسنده: اشکان سامانی
سرم بر تن ولی سامان ندارم
چه جالب! زنده اما جان ندارم
جهان پر باشد از دلبر ولیکن
بر اینها کار نبوَد، "آن" ندارم
سراپا شوق وصلش دارم امشب
همه تن دستم و دامان ندارم
ز درد دوریش مجنون و حیران
شد
برچسب:
نویسنده: اشکان سامانی
برچسب:
نویسنده: اشکان سامانی
تنها، کنار پنجره، برفی که می بارد
دستان تو یک لقمه می گیرد برای من
لب های من گلبوسه بر دست تو می کارد
برچسب:
نویسنده: اشکان سامانی
برچسب:
نویسنده: اشکان سامانی
برچسب:
نویسنده: اشکان سامانی