خرید بک لینک
دل   سپردم   به تو اما سر و سامان نگرفت

سوز عشق تو شروع گشت، و پایان نگرفت

سوختم در غم عشق تو، ندیدی هرگز

پر و بالم پر از آتش شد و باران نگرفت

برچسب: نویسنده: اشکان سامانی تاريخ: چهارشنبه 12 دی 1397 ساعت: 11:45

با تو هستم لحظه های نیمه های شب به شب با تو ای از دیده پنهان، آشنای شب به شب انتظار دیدنت هر چند شیرین است، لیک من چه گویم از فراق و گریه های شب به شب؟ غربت شب های بی مهتاب را فکری نما جای رویا، خ

برچسب: نویسنده: اشکان سامانی تاريخ: چهارشنبه 12 دی 1397 ساعت: 11:45

هر که می بیند تو را غرق تماشا می شود

  چهره     پنهان   کن که دارد فتنه برپا می شود

روی برگردان ز چشم مردمان شهر، چون

بر سر چشمان تو در شهر دعوا می شود

برچسب: نویسنده: اشکان سامانی تاريخ: چهارشنبه 12 دی 1397 ساعت: 11:45

سرم بر تن ولی   سامان   ندارم چه جالب! زنده اما جان ندارم جهان پر باشد از دلبر ولیکن بر اینها کار نبوَد، "آن" ندارم سراپا شوق وصلش دارم امشب همه تن دستم و دامان ندارم ز درد دوریش مجنون و حیران شد

برچسب: نویسنده: اشکان سامانی تاريخ: چهارشنبه 12 دی 1397 ساعت: 11:45

از وصل و شب شور و رسیدن خبری   نیست   از عشق مرا بهره به جز دربه دری نیست بعد از شب یلدا سحری می رسد از راه در شام فراق تو ز این هم خبری نیست ما را چه به خوشبختی و کام از لب دنیا وقتی که به میخانه د

برچسب: نویسنده: اشکان سامانی تاريخ: چهارشنبه 12 دی 1397 ساعت: 11:45

صبحانه خوردن با تو در   صبحی     زمستانی  

تنها، کنار پنجره، برفی که می بارد

دستان تو یک لقمه می گیرد برای من

لب های من گلبوسه بر دست تو می کارد

برچسب: نویسنده: اشکان سامانی تاريخ: چهارشنبه 12 دی 1397 ساعت: 11:45

چشم   هایت   می برد دل از دل دلدارها با تو رونق گیرد اوضاعِ بدِ بازارها انتظاری نیست از دیوانه چون دیوانه است چشم تو برده ست هوش از محضر هوشیارها زنده کن با گوشه ی چشمان آهو پیشه ات ای مسیحا چشم، جان

برچسب: نویسنده: اشکان سامانی تاريخ: چهارشنبه 12 دی 1397 ساعت: 11:45

برای دردِ من درمان تویی، دردم مداوا کن گره بر بخت من افتاده با دستان خود وا کن اگر هم قصد درمانم نداری، خب نکن کاری بیا تنها به حال محتضر قدری تماشا کن ز تو چیزی نمی خواهم به جز   زندان     آغوشت   بیا

برچسب: نویسنده: اشکان سامانی تاريخ: چهارشنبه 12 دی 1397 ساعت: 11:45

صفحه بندی